بر آمد باد صبح و بوی نوروز    ***********   بکام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال  ***********  همایون بادت این روز و همه روز

 

عشقی از ازل تا ابد ...

 

یکی بود، یکی نبود. پیرمردی بود به نام عمو نوروز که هر سال روز اول بهار با کلاه نمدی، زلف و ریش حنا بسته، کمرچین قدک آبی، شال خلیل خانی، شلوار قصب و گیوه تخت نازک از کوه راه می افتاد و عصا به دست می آمد به سمت دوازده شهر.

 

بیرون از دروازه شهر پیرزنی زندگی می کرد که دلباخته عمو نوروز بود و روز اول هر بهار، صبح زود پا می شد، جایش را جمع می کرد و بعد از خانه تکانی و آب و جاروی حیاط، خودش را حسابی تر و تمیز می کرد. به سر و دست و پایش حنای مفصلی می گذاشت و هفت قلم، از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرک آرایش می کرد. یل ترمه و تنبان قرمز و شلیته پرچین می پوشید و مشک و عنبر به سر و صورت و گیسش می زد و فرشش را می آورد می انداخت رو ایوان، جلو حوضچه  فواره دار رو به روی باغچه اش که پر بود از همه جور درخت میوه پر شکوفه و گل رنگارنگ بهاری و در یک سینی قشنگ و پاکیزه سیر، سرکه، سماق، سنجد، سیب، سبزی و سمنو می چید و در یک سینی  ِ دیگر هفت جور میوه خشک و نقل و نبات می ریخت. بعد منقل را آتش می کرد و می رفت قلیان می آورد می گذاشت دم دستش. اما، سر قلیان آتش نمی گذاشت و همانجا چشم به راه عمو نوروز می نشست.


چندان طول نمي كشيد كه پلك هاي پيرزن سنگين مي شد و يواش يواش خواب به سراغش مي آمد و كم كم خرناسش مي رفت به هوا.

در اين بين عمو نوروز از راه مي رسيد و دلش نمي آمد پيرزن را بيدار كند. يك شاخه گل هميشه بهار از باغچه مي چيد رو سينه او مي گذاشت و مي نشست كنارش. از منقل يك گله آتش برمي داشت مي گذاشت سر قليان و چند پك به آن مي زد و يك نارنج از وسط نصف مي كرد؛ يك پاره اش را با قندآب مي خورد. آتش منقل را براي اينكه زود سرد نشود مي كرد زير خاكستر؛ روي پيرزن را مي بوسيد و پا مي شد راه مي افتاد.

آفتاب يواش يواش تو ايوان پهن مي شد و پيرزن بيدار مي شد. اول چيزي دستگيرش نمي شد. اما يك خرده كه چشمش را باز مي كرد مي ديد اي داد بي داد همه چيز دست خورده. آتش رفته سر قليان. نارنج از وسط نصف شده. آتش ها رفته اند زير خاكستر, لپش هم تَر است. آن وقت مي فهميد كه عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بيدار كند.

ننه سرما خیلی دلش گرفت...خیلی غصه خورد، یک زمستون صبر کرده بود که بهار بیاد و عشق همیشه نادیده اش رو ببینه... یک زمستون چشم به راه آمدن بهار و ... آمدن عمو نوروز بود اما... خيلي غصه مي خورد كه چرا بعد از آن همه زحمتي كه براي ديدن عمو نوروز كشيده, درست همان موقعي كه بايد بيدار مي ماند خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببيند و هر روز پيش اين و آن درد دل مي كرد كه چه كند و چه نكند تا بتواند عمو نوروز را ببيند؛ تا يك روزي كسي به او گفت چاره اي ندارد جز يك دفعه ديگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمو نوروز باز از سر كوه راه بيفتد به سمت شهر و او بتواند چشم به ديدارش روشن كند.

پير زن هم قبول كرد. اما هيچ كس نمي داند كه سال ديگر پيرزن توانست عمو نوروز را ببيند يا نه. چون بعضي ها مي گويند اگر اين ها همديگر را ببينند دنيا به آخر مي رسد و از آنجا كه دنيا هنوز به آخر نرسيده پيرزن و عمو نوروز همديگر را نديده اند...

 

آغــــــــاز سال یکهزار و سیـصد و هشتـــاد و هفـــــــــت مبـــــــــــارررررک

 

          نـــــــوروز ایران و بـــــزرگ جشن باستـــــــــانی ایـــــرانیان مبارررررررک بـــــــــاد

 

 

 

دوباره معجزه آب و آفتاب و زمین  *****  شکوه جاودان رنگین فـــــروردین

شکوفه و چمن و نـــور و رنگ و عطر و ســـرود  ****  سپاس و بــوسه و لبخند و شادبـــاش و درود

دوباره چهره نــــــوروز و شادمانی عیــــــــد

                                           دوباره عشق و امید

                                                               دوباره چشم و دل   ِ ماه و چهره های بهار

 

پ . ن (۱):  اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

پ . ن (۲): ســـــــــلام دوستان همیشه همراهم، خوبید الحمدلله؟ عیـــــــــــد شما مبـــــــــارک  ... هزاران بار تبریک و تهنیت... یک سال دیگه هم گذشت... چه شد چه کردیم و چقدر کاشتیم برای روز برداشت؟!...... الله اعلم ( که کاش آنقدری باشد که شایسته ی مقاممان بوده است  ) دوباره بهار آمد... دوباره عیدی گرفتن  وااااااااااای دوباره یک عالمه شیرینی و آجیل عید خوردن  ... دوباره ۱۳ بدر و وسطی و والیبال بازی کردن  دوباره عطر جای خالی کسانی که سال های پیش بودند و حالا....  ( خدا به حق لحظه های ناب و قشنگ سال تحویل بیامرزدشون  ) دوباره لبخند و تبریک سال جدید به همدیگه گفتن  .......... خلاصه که دوبــــــــــاره نـــــــو شدن...

سر سفره ی هفت سین دل های پاکتون اگر به یاد دلتون افتادم برای منم دعا کنید... سال خوب و پر از برکت و رحمت " الله " رو از خودش براتون خواستارم... سلامت و سربلند باشید

 

گذری به درون:  تمام اولیا خداوند برای ما پیامی مشابه داشته اند : به درون خودت برو... خود  ِ برتر  ِ نادیدنی ات را کشف کن ... و خداوند را به مثابه عشقــــــــی که در درون توست..... بشناس...!

 

کلام آخر:

عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود

                                                           عاقبت غربی ترین دل نیز عــــــــاشق می شود

شرط می بندم زمانی که نه زود است و نه دیر...

                                                              مهربانی... حاکم کل مناطق می شود...!

 

یک کلام...: آقای عزیزتر از جانم، چرا جواب فریادهای ساکتم را نمی دهی؟! بیا مولایم... بیا که دلم خیلی تنگ نجوای گام هایت است... بیا حجة ابن الحسن ...بیا مولایم...!


 

نوشته شده توسط شمیم در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 2:57 موضوع | لینک ثابت