دلت پر است؟
دلت به سنگینی ابرهایی است که بالای سرت زار می زنند...
هیچ نمی بینی و نمی شنوی، تنت را بر می داری و زیر باران می روی...
دستانت که رو به آسمان فرا می روند، بی آنکه بخواهی...سرت پایین می افتد!
شاید از سنگینی چشم هایت...دعا می کنی...دعا، دعا، دعا................
سرت را که بالا می گیری هدیه ی هفت رنگ آسمان چشمانت را پر می کند:
بـــوي خـــــــــــــــــدا...
كاش مي دانستي و يقين داشتي خداوند تو را خواهد بـــوسيد
و هديـــه ات خواهد داد...
و دوباره دلت مي گيرد
به آسمان نگاه مي كني
تا باران بعدي چقدر فاصله است؟؟؟

پ . ن (۱):
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم ![]()
پ . ن (۲):
ميــــــلاد اوليـــــــــن اختر تابناك امامـــت و ولايــــت مولايم امام علي(ع) مبــــــــارك ![]()
سلام دوستان هميشه همراهم، خوبيد الحمدلله؟
بـــه به بازم عيده... بازم تولد........به به چه روزي در پيشه... ميلاد بزرگ مرد جهانيان...
يك تبريك ويژه به آقايـــــــون...روزتون مبــــــــارك...
(هرچند كسي ميلاد خانوم فاطمه الزهرا...(روز زن) رو به من طفلكي تبريك نگفت اما من انجام وظيفه ام رو كرده باشم...) تبــــــــــــــــــــريك ![]()
و يك تبريك ويژه تر به آقايوني كه اسمشون علي ، حيدر و امير هست.....
قدر نامي كه بر شما نهادند رو بدونيد، درك كنيد عظمت اسم هاتون رو........
خيلي ها ختم قرآن شروع كردن به مناسبت اين روزها...التماس دعـــــــــــــا، از منم ياد كنيد ![]()

گذري به درون: هر چه را دوست بداري،همان خواهد شد...عشق كيمياگر است.هرگز دوستدار چيز هاي نادرست مباش، چون وجود تو را تغيير خواهد داد. هيچ چيز چون عشق توانايي تغيير مثبت را ندارد. عشق چيزي است كه مي تواند تو را بالا ببرد، به اوجت برساند... هميشه چيزي فراتر از خود را دوست بدار...چون عشق!
كلام آخر: هر كجا سلطان بود دورش سپاه و لشكر است!
پس چرا سلطان خوبان بي سپاه و لشكر است؟!
با خبر باشيد اي چشم انتظاران ظهور...
بهترين سلطان خوبان از همه تنها تر است...!
نوشته شده توسط شمیم در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 1:10 موضوع | لینک ثابت
خیس از مرور خاطره های بهار بود
ابری که روی صندلی چرخدار بود
ابری که این پیاده رو، او را مچاله کرد
روزی پناه خستگی این دیــــار بود
آن روزها که پای به هر قله می گذاشت
آن روزها به گُـــرده طوفان سوار بود
حالا به چشم رهگذران یک غریبه بود
حالا چنان کتیـبه ی زیر غبــــــار بود
بین شلوغی جلوی دکّه ، مکث کرد
دعوا ، سر محاکمه ی شهردار بود
آن سوی، پشت گاری خود ژست می گرفت
« مرد لبو فروش ، سیاستمدار بود! »
از « جنگ و صلح » نسخه که پیچید، ادامه داد:
« اصرار بر ادامه جنگ، انتحار بود »
این سو، یکی که جزوه ی کنکور می خرید
در چشمهاش نفرت از او آشکار بود
می خواست که فــــــرار کند از پیاده رو
می خواست و به صندلی خود دچار بود
دستی به چرخ ها زد و سمت غروب رفت
ابری فشرده، در صدد انفجـــــــــار بود
خاموش کرد صاعقه های گلوش را
بــــغضـــی که روی صندلی چرخدار بود!
**********************
پ . ن (۱):
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ![]()
پ . ن (۲): حلول ماه مبــــــــارک رجـــــــــــــــــب تبریــک... التماس دعـــــــــــا ![]()
![]()

گذری به درون: نمی توانی مطابق میل دیـــگران باشی، طبق قوانین دیـــــگران زندگی کنی و انتظار داشته باشی شاد باشی و از آرامش درونـــــی سرشار.......
کلام آخر: هرچند خسته و دل پیر و ناتوان شدم
هرگه که یـــــاد روی « تـــــو » گردم، جـــوان شوم
مولایم دعــــــایمان کن... دیرزمانیست که خیلی ها چشم انتظار آمدنت هستند...بیا آقایم...بیا!
نوشته شده توسط شمیم در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 2:31 موضوع | لینک ثابت
شبی عدالت خود را به او نشان دادند
تمام قسـمــــــــت او را به او نشان دادند
سلام کرد، به او پاسخی خشونت بار
شبیه اینکه " بـــرو پیشمان نـــمان " دادند
گرفته بود دلش ، راه چاره ای می جست
شراب خواست به او جام شـــوکران دادند
و غصــــــه های دلش در سکــــــــــوت باریدند

که شـــــــانـه های خـــداوند را تکان دادند
شکسته بود پرش، آسمان کمی دق کرد
پرندگان غـــــــــــم انگیز باغ جــــــان دادند
زمان مـــــــردن او تمام ساعت ها
تـــــــمام عقربه های جــــهان نشان دادند
پ . ن (۱):
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل الفرجهم ![]()
پ . ن (۲): سلام دوستان همیشه همراهم، خوبید الحمدلله؟ ممنون که در زمان نبودنم باز هم تنهام نذاشتید و کنار دلم ماندید.......
دوران امتحانات بود و درگیری های امتحانات... ![]()
از این به بعد سعی می کنم بیشتر باشم و بهتون سر بزنم![]()
به خاطر کم بودن هام بــــبـــــــــخشید![]()
![]()
گذری به دورن: کسی که خدا را باور ندارد، خود را انکار کرده است...!
کلام آخر:
وقتی احساس غربت می کنید، همیشه به یاد داشته باش................. خـــــــدا در همین نـــــــزدیکی هاست....!
نوشته شده توسط شمیم در جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 18:24 موضوع | لینک ثابت
من باید فرود آیم
نباید بنشینم
سال هاست ، از آن لحظه که پَر بر اندامم رویید
و از آشیان، از بام خانه پرواز کردم
همچنان می پرم..........هرگز ننشسته ام...!
و دیگر سری نیز به سوی زمین و به سواد پلید شهرها
و بام های کوتاه خانه ها برنگرداندم،
چشم به زمین ندوخته ام
پروازی رو به آسمان
در راه افلاک...
شاید که قسمت شد و سبب پرواز و کوچ کردنم.................معــــراج شد!
به هر کجا که نگاه می کنم او را حس می کنم
در آسمان انگار همه جا... حضور خداست که حس می شود
پس از آن روز ... دیگر به زمین چشم ندوخته ام
من در کنارش هیچ گاه تنها نیستم...
پروازم به سمت آسمان است و مقصدش...
خداست!
و اوج می گیرم
و هر لحظه دورتر و بالاتر از زمین
و هر لحظه نزدیک تر به خدا...!

پ . ن :
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ![]()
گذری به دورن: چه تنگنای سختی است! یک انسان یا باید بماند یا برود... و این هر دو، اکنون برایم از معنی تهی شده است. و دریغ که راه سومی هم نیست!
کلام آخر:
۱۱۷۴ سال است که مردی منتظر ۳۱۳ یار است... راستی یـــار شدن چقدر دیگر زمان می خواهد؟!! اللهم عجل لولیک الفرج...
نوشته شده توسط شمیم در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 23:48 موضوع | لینک ثابت
قاتل نکش ! صدای زنی خسته چند بار
این جمله را گریـــست و افتاد یک کنار

چاقو درست سینه زن را گرفته بود
جوی غلیظ خون، عرق قاتل و فرار
تاریک روشنای غم انگیز سینما
تبدیل شد به دشت بزرگی پر از غبار
مرد از کنار صندلی، آهسته دور شد
فریاد زد شبیه کلاغان که قار قار
از پرده های حنجره هاشان رها شود
من کشتمش، دوشنبه، سر آخـــرین قرار
افتاد روی صندلی بنز و دور شد
دیوانه ای به هیات یک مــرد سوگــــــــــوار

حالا گذشت سخت زمان با عبور دست
از بین نخ نما شده موهای آبشـــــار
چیزی میان ثانیه ها جیغ می کشید
بـــودن به از نبود شدن خاصه در بهار
وحشت تمام سینه ی او را فرا گرفت
شاید صدای جیغ زنی بود از نوار
قاتل مرا نکش به خدا دوست دارمت...
گم شو دروغگوی ــ سه تا نقطه ــ زهر مار
چاقو درست سینه زن را درید و بعد
سیگار تیر و آتش و باران بی قرار
فردا که روز مسخره ای بود می رسید
یعنی بدون جرم مرا می زدند دار ...
پ . ن (۱):
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ![]()
پ . ن (۲): سلام دوستان همیشه همراهم، خوبید الحمدلله؟ مدتی هست که خیلی کم می یام نت... و همین علت دیر آمدن ها و سر نزدن های چون گذشته ام می شه...خواستم یک معذرت خواهی بزرگ ازتون بکنم
همیشه تک تکتون در یادم هستید و ................. ممنون به خاطر آمدن های همیشگتون در کلبه ی دلم... پایدار و چون همیشه سبز باشید... ![]()
التماس دعا ![]()
گذری به درون: تو افـــکار خود را خلق می کنی، افکارت خواست های تو را تحقق می بخشند و خواست های تو " واقعیت" تو را به وجود می آورند..... پس در ابتدایی ترین مرحله، بـــرترین افکار را انتخاب کن...!
آخرین کلام:
بی تو ای مهربان تر از خورشید
فصل هایم همه زمستانیست
بی تو اینجا بهار هم حتی
چشم هایش همیشه بارانیست...!
نوشته شده توسط شمیم در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 0:31 موضوع | لینک ثابت
یابن الحسن!
دلم گرفته است ...
از ناتوانی ام در برابر جاذبه های دروغین دنیایی
که خوب می دانم بی وجود مبارک شما، به پشیزی نمی ارزد.
دلم گرفته است آقا
از بی معرفتی ام در قبال قبله ی حاجتی که در متن محراب ضمیرم،
ایستاده به قد قامت ِ اجابت و خیر است
ــ شما را عرض می کنم ! ــ
اما روی نیاز من، به جانب غیر است.
الهی بمیرم برای مولایی مثل شما ،
که شیعه ای مثل من دارد!
تاریخ آیا سراغ دارد مولای غریب و مظلومی را
که یکهزار و سیصد و اندی سال،
مدام از شیعیانی همچون من بخواهد که برای ظهـــورش دعا کنند؟!!
در شگفتم از سبب و فلسفه ی این همه مدارا!
من شما را به خـــــــاطر خودم می خواهم،
شما مرا به خاطر چـــه می خواهید ؟!
کم آیا خون به دل مهربانتان کرده ام؟
کم آیا با اعمال و معاصی خود، شما را اسباب خجالت، در نزد احباب شده ام؟!
کم آیا با شما بیعت و میثاق مودٌت و محبت بسته و ساعتی بعد آن را شکسته ام؟
من و این همه گناه .... و دوباره لایق دیدار مسجد پاکت شدن مولایم؟!!
مرا می خواهید چه کنید ، آقا؟!!
می خواهید چه کنید این دل هرزه گر و شـــــرمسار مرا؟
و این ایمان وصله دار مرا؟
خواهش و نیایش برخاسته از اندیشه ی کج و معوج من به چه کارتان می آید؟
« اللهم عجل لولیک الفرج » من به چه کارتان می آید...
اگر می خواهید خجالت کُش عالمم کنید،
هستم آقا!
آقــایی کنید و آدمـم کنید!

پ . ن (۱):
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ![]()
پ . ن (۲): سلام دوستان همیشه همراهم، خوبید الحمدلله؟
راهی دیار عشق هستم... قم.... جــــــمکران... حرم حضرت معصـــومه (س) ...
خواستم بدونید در این چند روزی که نیستم، به یاد دل های تک تکتون هستم... خدا قسمت کنه و قرار بر رسیدن به مسجد آقام امام زمان(عج) باشه... پنج شنبه اونجام
من یـــادتون می کنم، نیــــت هاتون با خودتون و دل هاتون ...
برام دعا کنید که ...........
انقدر شرمسار بزرگی ها و کرم هاش نباشم... دعا کنید مولایم برام دعا کنه که زین پس ، هیچ گاه بنده ی بد ِ خدایم هیچ گاه نباشم ... ![]()
گذری به درون: یا صاحب الزمان! « یا مَن بــِیده ناصیَتی ! » " ای کسی که اختیار من به دست توست..." آیا نمی خواهی عنان از دست این کاروانسالار خسته بستانی، و قافله ی وامانده ی اندوهش را از خاک برخیزانی؟!
کلام آخر:
نوشته شده توسط شمیم در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 0:18 موضوع | لینک ثابت
برای پروردگار سماک رامح ...
در خلوت شبانگاهی ام و تاریکی همیشه سراسر سکوت شب ام ... شمعی روشن می کنم و برایت می نویسم و می گویم از دنیایی که ...... غم نامردمانی ناجوانمرد را به دوش خود حمل می کند!
اینجا دیگر ...
کسی به فکر گل ها نیست / کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باور کند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام ...
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار / چیزی مجرد ست که در انزوای باغچه پوسیده ست.
حیاط خانه ی ما تنهاست / حیاط نداشته ی خانه ی ما...
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه می کشد
و چشم هایش پر از برگ های خشک می شود، و چشم هایش سراسر اشک...
و حوض خانه ی ما خالی ست
ستاره های کوچک بی تجربه / از ارتفاع درختان به خاک می افتند
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می آید
حیاط خانه ی ما دیر زمانیست، تنهاست پرورگارم...
اینجا خیلی وقت است که دل ها همیشه و با تمام ِ بودن در کنار این همه انسان باز...تنهاید! من اینجا خیلی وقت است که تنهایم خدایم...!

پدر می گوید:
« از من گذشته ست / از من گذشته ست
من بار خود را برده ام / و کار خود را کرده ام »
و در اتاقش، از صبح تا غروب،
یا شاهنامه می خواند
یا حافظ و یا...ناسخ التواریخ
پدر به مادر می گوید:
« چه روزگار سیاه رنگی را میگذارند این مردمان...چقدر روزگار بر خود جامه ی دروغ می پوشاند و بعد...
نیشخندی از سر افسوس بر لب می نشاند و باز رو به مادر می گوید:
« لعنت به هر چه ماهی و هر چه مرغ / وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق می کند که باغچه باشد ... / یا باغچه نباشد
کنون که حرف از بودنش در عین نبودنش میزنند... چه گلی بر سرمان زدند!!!»
مادر تمام زندگی اش
سجاده ای ست گسترده / در آستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی می گردد!
این روزها انگار همه دنبال معصیت اند... هیچ کس نگاهش به هیچ چیز از روی عشق و پاکی نیست
خدا چرا نمی توانند باور کنند که معصیت می تواند وجود نداشته باشد؟!
و مادر همچنان فکر میکند که باغچه را کفر یک گیاه، آلوده کرده است.
مادر تمام روز دعا می خواند
و فوت می کند به تمام گل ها / و فوت می کند به تمام ماهی ها / و فوت می کند به خودش
مادر در انتظار ظهور است / و بخششی که نازل خواهد شد...
برادرم به باغچه می گوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علف ها می خندد / و از جنازه ی ماهی ها؛ که زیر پوست بیمار آب / به ذره های فاسد تبدیل می شوند
شماره بر می دارد!!
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را / در انهدام باغچه می داند.
او مست می کند
و مشت می زند به در و دیوار / او غروب ها به دریا می رود و تا شب در کنار ساحل اشک می ریزد / و سعی می کند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مایوس است
او ناامیدی اش را هم... مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می برد.
و ناامیدی اش
آنقدر کــــــــوچک است که هر شب / در ازدحام مکیده گم می شود!!!
و خواهرم که دوست گل ها بود / و حرف های ساده قلبش را / وقتی که مادر او را می زد
به جمع مهربان و ساکت آنها می برد
و گاه گاه خانواده ی ماهی را / به آفتاب و شیرینی مهمان می کرد...
او خانه اش در آن سوی شهر است
او در میان خانه ی مصنوعی اش / با ماهیان قرمز مصنوعی اش
و در پناه عشق همسر مصنوعی اش!
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی / آوازهای مصنوعی می خواند
و فرزندان طبیعی خلق می کند...
او ... هر وقت که به دیدن ما می آید
و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود
حمام ادکلن می گیرد
او هر وقت به دیدن ما می آید... عطری دیگر دارد...!
حیاط خانه ی ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن می آید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان به جای گل / خمپاره و مسلسل می کارند
همسایه های ما بر روی حوض های کاشی شان
سرپوش می گذارند
و حوض های کاشی / بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند!
و بچه های کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را / از بمب های کوچک
پر کرده اند!!!
حیاط خانه ی ما گیج است... درست مثل من...!
معبودم...عشق من...!
من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم...
من مثل دانش آموزی هستم
که تمام درس هایش را دوست دارد و عاشق حیاط مدرسه اش است اما...
برای خندیدن، نوشتن، دویدن به سوی سعادت، گفتن ...تنها هستم!
و فکر می کنم که باغچه را می شود به بیمارستان برد
و فکر می کنم که می شود دوباره همه این انسان ها و انسان نما ها به خود آیند
من فکر می کنم که چقدر خدایم را دوست دارم اما...
چقدر در مقابلش دست خالی ام!
من فکر می کنم ...
من فکر می کنم...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است / و ذهن باغچه دارد آرام آرام / از خاطرات سبز تهی می شود
خدایا...به دادمان برس
مگذار پاکی عشق بمیرد...
مگذار دیگر هیچ جا شمیم عشق را استشمام نکنند...!
خدا؟!!
من از گم شدن عشق در این برهوت بیگانگی ها می ترسم...
نگذار تمام جهانت را احاطه کنند آنان که به سادگی و با غرور...
می کشند و باز... در فکر حلمه ای دوباره..به یک باره...! به جایی دیگر از این هستی هستند.
خدا؟
من می ترسم از تجسم بیگانگی مردمی که دم از حفظ ملیت و آرمان گرایی می زنند
می ترسم از پوچ بودن این همه دست...!
مگذار باغچه حیاط خانه ی ما...از انسان های سبز...از خاطرات سبز تهی گردد...
و من باز تک شمعی روشن کردم در خلوتگاهم و باز...
آنقدر از حرف های دلم گفتم، تا خسته ات کردم...!
مرا ببخش معبودم... دلم دیگر لبریز گفتن و اشک ریختن بود...دیگر تاب سکوت و در خود نگه داشتن نداشت! مرا عفو کن و بیامرز ...

گذری به درون: همانا آن گروه منافق که بهتان به شما مسلمین بستند / می پندارند ضرری به آبروی شما می رسد بلکه خیر و ثواب نیز خواهید یافت
و هر یک از آنها به عقاب اعمال خود خواهند رسید و آن کس از منافقان / که راس و منشا این بهتان بزرگ گشت هم ، به عذابی سخت معذب خواهد شد
سوره نور آیه ۱۱
کلام آخر: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ... خدا کند که بیایی ...! ![]()
نوشته شده توسط شمیم در شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت 14:32 موضوع | لینک ثابت
مسرور می شوم که تو قد جهان شدی
با روح بغض کرده ی من ، مهربان شدی
سرما گرفته بود دو دست مرا که تو
در این دو قطب یخ زده، آتشفشان شدی
و من تمام وسعت خود را دعا شدم
شاید تو مستجاب شوی، ناگهان شدی!
روح مرا سکون عجیبی گرفته بود
دریا شدی و باد شدی، بادبان شدی
تسخیر کرده بود مرا دست های خاک
تو آمدی و بال مرا آسمان شدی
تاریک بود دخمه ی بختم که آمدی
تنهاترین ستاره ی این کهکشان شدی
چیزی نداشتم، همه از دست رفته بود
اما برای من، تو زمین و زمان شدی
فرقی نمی کند که به هم می رسیم یا ...
در سینه ام برای ابد جاودان شدی...!

اطلاعیــــــــــــــه:
صاحبدلان ، کلید خورد... وبلاگی که چند صباحیست بسیار سخن در موردش گفتند و گفتیم و ..........
پ . ن (۱):
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ![]()
پ . ن (۲): سلام دوستان همیشه همراهم، خوبید الحمدلله؟ سیـــــــزده اتون رو بــــــــــــــدر کردید؟!
خوش گذشت؟ سبـــزه گـــره زدید؟! دختر خانم ها و آقا پسرا دم بخت... خودمونیم، حسابی گره اش محکم کردید؟! ![]()
از شوخی گذشته امیدوارم سیزدهمین روز سال جدید بهتون حسابی خوش گذشته باشه...
خطاب به تنبل ها: خب دیگه، تعطیلی ها تموم شد.... دیگه هم دلتون رو صابون نزنید که تا آخر تابستون دیگه از تعطیلی خبـــــــــری نیـــــــست ![]()
(یکی نیست بگه دختر آدم خودشم اینطوری جلو جمع مورد خطاب قرار می ده آخه؟
حرف دل: وااااااااااااااای تعطیلی ها تموم شد
باز همه چی شروع شد.......خدااااا؟!
)
خب از شوخی بگذریم، ایشالله شروع فعالیت خوبی داشته باشید ، همیشه موفق و پیروز باشید ![]()
پ . ن (۳): احتمالا کمتر بتونم به نت بیام، اگه بهتون نتونستم زود به زود سر بزنم از دستم دلگیر نشید، باور کنید گرفتارم........ در اولین فرصت ها به دل های قشنگتون سر می زنم، برام دعا کنید... ![]()
![]()
گذری به درون: عشق مانند هواست... پس تو قدری نفس هایت را جانانه تر بکش...!
کلام آخر: اولين نامه من / اولين نامه تو / اولين برگ سفر نامه عشق من و توست
و در اين پندارم...
كه اگر عشق سر آغاز وجودست ... كه هست ... آخرين نامه من / آخرين نامه تو / آخرين برگ وجود من و توست...!
نوشته شده توسط شمیم در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 1:2 موضوع | لینک ثابت
بر آمد باد صبح و بوی نوروز *********** بکام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال *********** همایون بادت این روز و همه روز
عشقی از ازل تا ابد ...
یکی بود، یکی نبود. پیرمردی بود به نام عمو نوروز که هر سال روز اول بهار با کلاه نمدی، زلف و ریش حنا بسته، کمرچین قدک آبی، شال خلیل خانی، شلوار قصب و گیوه تخت نازک از کوه راه می افتاد و عصا به دست می آمد به سمت دوازده شهر.
بیرون از دروازه شهر پیرزنی زندگی می کرد که دلباخته عمو نوروز بود و روز اول هر بهار، صبح زود پا می شد، جایش را جمع می کرد و بعد از خانه تکانی و آب و جاروی حیاط، خودش را حسابی تر و تمیز می کرد. به سر و دست و پایش حنای مفصلی می گذاشت و هفت قلم، از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرک آرایش می کرد. یل ترمه و تنبان قرمز و شلیته پرچین می پوشید و مشک و عنبر به سر و صورت و گیسش می زد و فرشش را می آورد می انداخت رو ایوان، جلو حوضچه فواره دار رو به روی باغچه اش که پر بود از همه جور درخت میوه پر شکوفه و گل رنگارنگ بهاری و در یک سینی قشنگ و پاکیزه سیر، سرکه، سماق، سنجد، سیب، سبزی و سمنو می چید و در یک سینی ِ دیگر هفت جور میوه خشک و نقل و نبات می ریخت. بعد منقل را آتش می کرد و می رفت قلیان می آورد می گذاشت دم دستش. اما، سر قلیان آتش نمی گذاشت و همانجا چشم به راه عمو نوروز می نشست.
چندان طول نمي كشيد كه پلك هاي پيرزن سنگين مي شد و يواش يواش خواب به سراغش مي آمد و كم كم خرناسش مي رفت به هوا.
در اين بين عمو نوروز از راه مي رسيد و دلش نمي آمد پيرزن را بيدار كند. يك شاخه گل هميشه بهار از باغچه مي چيد رو سينه او مي گذاشت و مي نشست كنارش. از منقل يك گله آتش برمي داشت مي گذاشت سر قليان و چند پك به آن مي زد و يك نارنج از وسط نصف مي كرد؛ يك پاره اش را با قندآب مي خورد. آتش منقل را براي اينكه زود سرد نشود مي كرد زير خاكستر؛ روي پيرزن را مي بوسيد و پا مي شد راه مي افتاد.
آفتاب يواش يواش تو ايوان پهن مي شد و پيرزن بيدار مي شد. اول چيزي دستگيرش نمي شد. اما يك خرده كه چشمش را باز مي كرد مي ديد اي داد بي داد همه چيز دست خورده. آتش رفته سر قليان. نارنج از وسط نصف شده. آتش ها رفته اند زير خاكستر, لپش هم تَر است. آن وقت مي فهميد كه عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بيدار كند.
ننه سرما خیلی دلش گرفت...خیلی غصه خورد، یک زمستون صبر کرده بود که بهار بیاد و عشق همیشه نادیده اش رو ببینه... یک زمستون چشم به راه آمدن بهار و ... آمدن عمو نوروز بود اما... خيلي غصه مي خورد كه چرا بعد از آن همه زحمتي كه براي ديدن عمو نوروز كشيده, درست همان موقعي كه بايد بيدار مي ماند خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببيند و هر روز پيش اين و آن درد دل مي كرد كه چه كند و چه نكند تا بتواند عمو نوروز را ببيند؛ تا يك روزي كسي به او گفت چاره اي ندارد جز يك دفعه ديگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمو نوروز باز از سر كوه راه بيفتد به سمت شهر و او بتواند چشم به ديدارش روشن كند.
پير زن هم قبول كرد. اما هيچ كس نمي داند كه سال ديگر پيرزن توانست عمو نوروز را ببيند يا نه. چون بعضي ها مي گويند اگر اين ها همديگر را ببينند دنيا به آخر مي رسد و از آنجا كه دنيا هنوز به آخر نرسيده پيرزن و عمو نوروز همديگر را نديده اند...
![]()
![]()
آغــــــــاز سال یکهزار و سیـصد و هشتـــاد و هفـــــــــت مبـــــــــــارررررک![]()
![]()
![]()
نـــــــوروز ایران و بـــــزرگ جشن باستـــــــــانی ایـــــرانیان مبارررررررک بـــــــــاد

دوباره معجزه آب و آفتاب و زمین ***** شکوه جاودان رنگین فـــــروردین
شکوفه و چمن و نـــور و رنگ و عطر و ســـرود **** سپاس و بــوسه و لبخند و شادبـــاش و درود
دوباره چهره نــــــوروز و شادمانی عیــــــــد
دوباره عشق و امید
دوباره چشم و دل ِ ماه و چهره های بهار
پ . ن (۱):
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ![]()
پ . ن (۲): ســـــــــلام دوستان همیشه همراهم، خوبید الحمدلله؟ عیـــــــــــد شما مبـــــــــارک
... هزاران بار تبریک و تهنیت... یک سال دیگه هم گذشت... چه شد چه کردیم و چقدر کاشتیم برای روز برداشت؟!...... الله اعلم ( که کاش آنقدری باشد که شایسته ی مقاممان بوده است
) دوباره بهار آمد... دوباره عیدی گرفتن
وااااااااااای دوباره یک عالمه شیرینی و آجیل عید خوردن ![]()
... دوباره ۱۳ بدر و وسطی و والیبال بازی کردن
دوباره عطر جای خالی کسانی که سال های پیش بودند و حالا....
( خدا به حق لحظه های ناب و قشنگ سال تحویل بیامرزدشون
) دوباره لبخند و تبریک سال جدید به همدیگه گفتن
.......... خلاصه که دوبــــــــــاره نـــــــو شدن...
سر سفره ی هفت سین دل های پاکتون اگر به یاد دلتون افتادم برای منم دعا کنید... سال خوب و پر از برکت و رحمت " الله " رو از خودش براتون خواستارم... سلامت و سربلند باشید ![]()
گذری به درون: تمام اولیا خداوند برای ما پیامی مشابه داشته اند : به درون خودت برو... خود ِ برتر ِ نادیدنی ات را کشف کن ... و خداوند را به مثابه عشقــــــــی که در درون توست..... بشناس...!
کلام آخر:
عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود
عاقبت غربی ترین دل نیز عــــــــاشق می شود
شرط می بندم زمانی که نه زود است و نه دیر...
مهربانی... حاکم کل مناطق می شود...!
یک کلام...: آقای عزیزتر از جانم، چرا جواب فریادهای ساکتم را نمی دهی؟! بیا مولایم... بیا که دلم خیلی تنگ نجوای گام هایت است... بیا حجة ابن الحسن ...بیا مولایم...!
نوشته شده توسط شمیم در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 2:57 موضوع | لینک ثابت
در انتهای یک کلیسا همه مردم رفته بودند. مراسم عبادت دسته جمعی، تمام شده بود.
صندلی ها همه خالی بود. در آخرین ردیف صندلی های تالار هنوز یک نفر نشسته بود...
نه فلیسوف، نه طبیب، نه حکیم ، نه فقیه. یک آدم خیـــــــــلی ساده روستایی!
کشیش رفت و به او گفت که: اینجا چه میکنی؟
او گفت: " من او را می بینم و او مرا می بیند! "
به همین سادگی خداوندی که در برابر اندیشه های فلسفی عمیق، خود را پوشیده می دارد، در برابر احساس ساده ... و دوست داشتنی بی ریا ...و یک عشق پاک و متعالی، خود را روشن و آشکار نمایان می کند.
نیایش کردن تجلی عشق ورزیدن و احساس کردن و دوست داشتن است...
بنابراین راهی برای شناختن و ایمان آوردن است!
دعا یا نیایش، تجلی عشق و تجلی نیاز روح آدمی است و تنها وسیله ای، برای کسب نیازمندی های ما نیست.
هرچند نیایش نشان داده است که انسان هر چه را که بخواهد، می گیرد و هر دری را که بزند به رویش گشوده می شود...
نیایش : وسیله ای است که انسان به خدا می رود و خدا در انسان ورود می کند و ملاقات با پروردگار، انسان نیایشگر را از صلح و آرامشی درونی لبریز می سازد.
دریغا ! که در دنیای ما، جز اندکی نیستند کسانی که نیایش را در چهره ی حقیقی اش بشناسند...
بیاییم، نیایش را بهانه ای برای تن دادن به ضعف های اخلاقی، فقر و زبونی ها و سستی خود قرار نـــــــدهیم
نیایش کنیم......... برای خودش...تنها برای " معبــــــــود "
چرا که همیشه....: او مرا می بیند و من.....

پ . ن (۱):
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
(شاید این بار باید با دلی بی قرار تر صلوات را بفرستیم... من اینطور حس می کنم...شما چطور؟)
پ . ن (۲): شهــــــــــــادت حضرت محمــــــــــد(ص) و نور چشم ایشان امام حسن مجتبـــــی(ع) و آقایم امام رضـــــــــــــا (ع) تسلیــــــــــــــــــــــت بــــاد
گذری به درون: من در قبال حال و روزی که برای خودم به وجود می آورم، مسول هستم...انتخاب با توست، می توانی بگویی : « صبح بخیر خدا جان! » یا : « خدا بخیر کند، صبح شده...!!!»
کلام آخر:
تو ...ذاتا موجودی معنوی هستی ...
انسانی نیستی که طعم معنویت را می چشد . تو عین معنویتی ، که طعم انسان بودن را می چشد...!
نوشته شده توسط شمیم در جمعه هفدهم اسفند 1386 ساعت 1:5 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
بغضـــــی که شکست ...
شــــــــــــانـه های خـــداوند را تکان دادند ...
نـــزدیک تر به خـــدا ...
این جمله را گریست .... به خدا دوست دارمت !
آقــایی کنید و آدمـــم کنید ...
برای پروردگارم می نویسم ...
در سیـــنه ام برای ابــــد ...
آغـــــــاز سال یکهزار و سیصد و هشتـــاد و هفـــــــت مبـــــــــارک
من او را می بینم و او مرا ...
درباره وبلاگ

با همه ی لحن خوش آوایی ام، در به در کوچه ی تنهایی ام
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر، نغمه ی تو از همه پر شور تر
کاش که این فاصله را کم کنی...محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ی ما می شدی...
مایه ی آسایه ی ما می شدی
هر که به دیدار تو نائل شود، یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد، سینه ی ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت، شعله به دامن سیاوش گرفت
نام تو آرامه ی جان من است، نامه ی تو خط امان من است
ای نگهت خواستگه آفتاب، بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم ترم، تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما، کی، و کجا وعده ی دیدار ما
دله مستمندم ای جان، به لبت نیاز دارد، به هوای دیدنه تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم، تویی که نقطه ی عطفی به اوج آیینه ام، کدام گوشه ی مشعر، کدام کنج منا؟ به شوق وصل تو در انتظار بنشینم...
ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش، تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد...
ببوسم خاکه پاکه جمکران را...ببوسم خاک پاک جمکران را، تجلی خانه ی پیغمبران را...!
خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید...
فهرست اصلی
دوستان
صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن
فرستاده
فراتر از آسمان
پله پله تا معبود
کاش معشوقها کمی با معرفت تر بودند
ساقی نامه
عشق کلمه ی مقدس است
وفای صحبت
یادداشت های تنهایی
خدا از بس که پیداست ناپیداست
قلب آسمونی
سرمای داغ عشق
كلبه خانوم كوچولو
حسرت یک پنجره تا روشنایی
غربت واژه ها
روضه رضوان
صدای سکوت
شب های بیقراری (دلکوک)
لحظه هاي با تو بودن
یک ساقی همیشه منتظر است
يا علي مدد
يك قلب پاك از تمام معابد جهان زيباتر است
مرداب تنهايي
چیزی شبیه زندگی
سرزمین عشق
کهکشان دل
دلتنگی بسه وقت عاشق شدنه
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
حریم
درددل
جمله ها و نکته ها
نفس عميق(بانوي عزيز)
روزگـــــــــار تنهــــــــایی
هوالحي و هو الحق و هو الهو
عروج تا ملكوت
کوچه ی شهر دلم...
روی ماه خداوند را ببوس
دل تکونی
عاشق شدن یعنی زندگی دوباره
جایی حوالی سکوت
یادداشت های شخصی
ٌصحرا
سکوت سخت تنهایی
نيستان
پزشكي _ تحقيقي
نامه هاي تنهايي
عشق زيباترين قانون هستي
كاش مي شد سرنوشت را از سرنوشت...
كلبه دنج
آن سوي خيال
صداي دل
ترانه ي خلقت
دوستت دارم براي هميشه
عاشقی
هديه ي كوچك به برادرم مسعود
*بانوي پاييز*
باز...باران
كلبه ي تنهايي همه ي عشاق به ويژه عشقم شبنم
درويشان عشق
سايه روشن
استخاره با قرآن
پس كوچه
هو مددي حق مددي
تا جمعه ي ظهور
غزل پست مدرن و...
نیایش مهرگان
در شوره زار عشق جايي براي باليدن هست؟
نردبان
يار دلنواز
رهگذر
كانون محبت "شعر و ادب"
وليعهد
آستانه
سوشيانت براي هميشه هيرساد مي شود
دل نوشته هاي نسل سومي
درددل هاي يه دل شكسته
يگانگي اديان (پياله)
یار خوش
نغمه درد
خدا عشق است و عشق همه چيز
و چشم هاي واژگون...
صداقت نخستين فصل كتاب عشق است
پروانه سوخته
به نام آنكه بي نيازست
غربت من و تو ... غربت تو و من
طلب عشق معرفت استغنا توحيد حيرت فنا
ابر بي باران
جامي از زلال كوثر
يك خوشه از پروين
نسيم جنوب
همه چیز در اینجا
سايه هاي شب
نرگس خانوم گل
ايستگاه سبز
اولين اشك خونين يك عاشق بي يار
لحظه هاي آرام
ببخش اگر چند غزل معطل مي شوي
انسان موجود ناشناخته
بیاید از شوره زار خوب و بد برویم
آرزو بارانی
طلوع کن ای آفتاب
پایگاه اطلاع رسانی فرهنگی شاهد
برای چشم خاموشت
قشقایی تورک
شب های مهتاب
* صاحب دلان *
حرف های دل
زرداب سبز
سخنی از عشق
روزنه ایی در تاریکی
مونا... تبسم... انتظار
پایان عشق
نبض خاطرم
صبح بهاری
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
طراح قالب
POWERED BY